تبليغاتX
عشق
بخوانید بعد نظر بدهید
زیباترین قلب
316 magnify
 
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام
آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود.
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:6  توسط درد عاشق | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:0  توسط درد عاشق | 
قسم به عشقمون قسم.همش برات دلواپسم

قرار نبود اينجـوري شه.يـهو بشـي همه كســم

راستي چي شد؟!چجـوري شد؟!اينجوري عاشقت شدم

شايد ميگن تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

به ملاقـات آمدم.ببين كه دلسپـرده داري

چگونــه عمري از احساس عشق شدي فراري!

نگاهم كن دلم را عاشقانه هديه كردم

تو دريـا باش و من جويبارعشق و در تو جاري

من از پروانه بودن ها.من از ديوانه بودن ها

من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم

من از هيچ بودن ها. از عشق نداشتن ها. از بي كسي و خلوت انسانها مي ترسم

راستي چي شد؟!چجـوري شد؟!اينجوري عاشقت شدم

شايد ميگن تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

من ازعمر رفاقتها.من ازلطف صداقتها.من ازبازي نور در سينه بي قلب ظلمتها نمي ترسم

من از حرف جدايي ها.مرگ آشنايي ها.من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم

راستي چي شد؟!چجـوري شد؟!اينجوري عاشقت شدم

شايد ميگن تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

 

 

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو
...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...

* * *

سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره گریه ام می گیره


بذار رو سینه ام سرت رو چشم های خیسو ترت رو
بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنت رو
بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره


وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش مياد
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد آدم غم هاش یادش مياد
یه حالتی تو چشماته که عشق خودش باهاش میاد
سرت رو بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام می گیره


 


 

          

من نباشم

    من نباشم کی تو رویا , موهاتو ناز میکنه؟

     کی با  بالای شکسته با  تو پرواز میکنه؟

       راس بگو من نباشم اخمای پیشونیتو

     کی میاد دونه دونه با حوصله باز میکنه؟

     من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت؟

     کی می یاد برداره اشکو از رو چشمای ترت؟

     من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره؟

    کی میاد دنبال تو , تو رو تا خورشید می بره؟

    من نباشم کی می گه همیشه حقا با توا؟

    واسه چشمای تو جون می ده پشت پنجره؟

     کی میخواد تورو مث من تو تموم زندگیت؟

     من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم؟

        اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه

      من نباشم کی کلافت میکنه با سوالاش؟

        کی تو رو بهم می ریزه,با بیان خیالش؟

        ولی بی انصافیه,اینم بگم, من نباشم

         کی تو نامه جای اسمت ماهو میذاره بالاش؟

        من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه؟

         هرچی برگردونی روتو,باز تورو صدا کنه

      من نباشم اگه حس کردی یکم غریب شدی

       از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی

          بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره

        بنویس فقط تویی چون دیگه بی رقیب شدی

         من میام و با التماس بهت میگم دیگه بمون

          اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه

          می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر اسمون

           من نباشم بخدا قدر تو رو نمی دونن

           دوس دارن باهات بسازن ولی نمی تونن

             من میرم تا که نباشم ولی یه چیز رو بدون

             اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

 

  ميرسی به يک نقطه
 خودت هستی و خودت
 بی هيچ کسی.
 و يک لحظه.
 فراتر از همه آن چیزهایی که میخواستی.
 رها میشوی.
 آرام آرام
 رشد میکنی
 و بی صدا .
 راه طولانیست
 و پر خطر
 نمی هراسی
 چون ایمان داری
 به ابدیت
 به هستی
 و به توانستن.
 بزرگ شده ای
 به اندازه چندین و چندین سال
 به اندازه خود خود خودت.
 و حتی فراتر...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:41  توسط درد عاشق | 
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یکدفعه پا گذاشتی

بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره
ابر کدوم آسمون رو تشنگیم بباره

بی تو چی مونده با من جز یه صدای خسته
جز یه نگاه خاموش جز یه دل شکسته

بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم
همسفرم بودی خبر نداشتی

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم

کوه غمو رو شونه م دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
 
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت

اینقدر غمگین است ؟ چرا لبخند هایت اینقدر بی رنگ است ؟

حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت بارانی است ؟

اما افسوس .... هیچ کس نبود همیشه من بودم . من و تنهایی

پر از خاطره . آری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی.

عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری.
عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه . پس سعی کن تا وقتی که جراتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری.

کوه غمو رو شونه م دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:35  توسط درد عاشق | 

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...
خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری ...
خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش  

                    زنده ای ...
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره ...
خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : ديگه

                    نمی خوامت ...
خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...
خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، امايه دفعه اشک از چشات

                    جاری بشه ...
خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای تولدش کادو بخری با يکی

                    ديگه ببينيش ...
خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش يه (( ن )) کم داشته ...
خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه

                    کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...
خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميدعاشقشی بره و پشت

                    سرشم نگاه نکنه ...
خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که يه دلخوشی ديگه داره ...
خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که حرف دلتو بهش بگی ،

                    با يه معذرت خواهی کوچيک بگه : فعلاً سرم شلوغه ...
خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو تحمل کنی ...

 

می تونی بگی دوست ندارم اما نمی تونی بگی دوسم نداشته باش..............

می تونی نگاهم نکنی اما نمی تونی جلوی چشمای منو بگیری .......

می تونی از پیشم بری اما نمی تونی بگی دنبام نیا....

پس من هم دوست دارم ....نگاهت می کنم..... و دنبالت می یام.

 

 

آسمون چشمای من بی تو تنهای تنهاست

این همه ستاره اما بگو ستاره من کجاست

شب با تموم ستاره هاش تاریک

شبم سحر نمیشه اگه یه وقت تو نیای

بی تو عزیز قلبم دنیا برام سیاهه

فرقی نداره شب و روز زندگیم محاله

بی تو شادی بره من مثل خواب و خیاله

یک لحظه بی تو موندن فکرش برام محاله

بیا که آسمون من تاریک و تار بی تو شب من نوری نداره

ستاره بارون کن هر شب منو آخه واسه چشات کاری نداره

عشق

خدایا!!!

اگر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زجر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق را آفریدی!


     بی تو 

 

غم بی تو ماندن آنچنان سنگین است
که به هر آینه ای می نگرم
می شکند!!!!!!!!

  

 

  سکوت

با سکوت مي روم
بي صدا تراز هميشه
و در بي کران ابي واژه ها غرق مي شوم
شايد بهاري بيايد
و استخوان هاي سوخته ام جوانه بزند!!!!

 

ميان من تا من

گذرگاهي ست

بي چراغ!

از ديواربه ديوار مي گريزم،

به دستي 

که از لمس ديوار ها سخت خسته است ...

 


       

       انتظار

چه وازه غريبي است اين انتظار! آدم ها را نا صبور ميکند چشمها را خيس قلبها را خاک گرفته و شعر ها را نا تمام .اينجا همه چيزبه انتظار اويخته است.. زمان.ذهن. نفس. همه خاک ميخورند زير اوار انتظار... ومن در اين تاراج احساس زير هزاران برگ خاطره مدفون ميشوم و خواب ميبينم .خواب يک سيب بزرگ که زير سنگين ترين نگاه انتظار به دو نيم ميشود.

    امروز هوا ابري  ابري و باراني
دله منم گرفته مثل اين هواي باراني
خسته ام خسته ام از اين تنهايي
از اين يکنواختي و تکرار
به ياده يکي از اشعار سهراب سپهري افتادم که ميگه:


" آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي
سايه ناروني تا ابد جاريست
به سراغه من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من"
        

     بازنده منم

اوني كه داشت تو بودي و اوني كه نداشت من بودم،
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي و اوني كه
 
بي تو بودن ونخواست من بودم، يكي آورد و يكي نياورد
 
اوني كه آورد تو بودي و اوني كه جزتو به كسي ايمان نياورد
 
من بودم، يكي وبرد و يكي باخت اوني كه برد تو بودي واوني كه دل
به تو باخت من بودم ، يكي گفت و يكي نگفت اوني كه گفت تو بودي واوني كه دوستت دارم رو به جز تو به هيچ كس نگفت من بودم!!!!!!!!!!!

کوچک که بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم...
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم...
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را...ميتوان ازنگاهش خواند..
.اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد...ودل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم!!

 

-1 قول مي دهم هميشه تو را دوست داشته باشم " به خاطر ان چه که هستي و هيچگاه از تو نمي خواهم که غير از خودت باشي .

 -2  قول مي دهم به ايده ها و نظرهاي تو احترام بگذارم " هر چند با عقايد من تفاوت باشد و براي عقايد تو به اندازه ايده و افکار خودم اهميت و ارزش قائل شوم .
3-
 قول مي دهم ستايش " تحسين و احترام خود را نسبت به تو بر زبان اورم .
4-
قول مي دهم به احساسات اهميت بدهم . قبل از هر قضاوتي به حرف هاي تو گوش مي دهم و فقط حرف هاي خود را به کرسي نمي نشانم .
5-
قول مي دهم مسئوليت خوشبختي خود را به عهده گيرم و توقع نداشته باشم که تو خوشبختي برايم به ارمغان اوري .
6-
 قول مي دهم خود را دوست داشته باشم " زيرا هر چه بيشتر به خود علاقه مند باشم " بيشتر مي توانم به تو عشق بورزم .
7-
 قول مي دهم به احساسم اعتراف و افتخار کنم و تو را با احساسم شريک کنم .
8-
قول مي دهم براي نزديک شدن به يکديگر به نيازهاي روحي و جسماني تو توجه کنم .
چون تو مهم ترين انسان در زندگي ام هستي " پس قول مي دهم هميشه رفتارم با تو گوياي اين مطلب باشد

 

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك.....عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك
عشق گاهي... ناودان گريه ي اشك بهار
عشق گاهي.... طعنه بر سرو است... در بالاي دار
عشق گاهي .....يك تلنگر.... بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه ......در ژرفاي تور
عشق گاهي مي رود......... آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه
عشق گاهي...... شور رستن در گياه
عشق گاهي.... غرقه ي..... خورشيد در افسون ماه
عشق گاهي.... سوز هجران است..... در اندوه ني
رمز هوشياريست ....در مستي مي
عشق گاهي.............................. آبي نيلوفريست
قلك... انديشه ي.... سبز خيال كودكيست
عشق گاهي.... معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي ....................در برگ ريز
عشق گاهي.... شرم خورشيد است....... در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت .....ذكر بر لب...... پايكوب
عشق گاهي..... هق هق.... آرام...... اما بي صدا
اشك ريز.... ذكر محبوب است.................... در پيش خدا
عشق گاهي طعم............. وصلت مي دهد
مزه ي شيرين ....وحدت مي دهد
عشق گاهي........ شوري هجران دوست
تلخي هرگز.............................. نديدن هاي اوست
عشق گاهي يك سفر در شط شب
عشق پاورچين نجواي دو لب
عشق گاهي......... مشق هاي كودكيست
حس بودن با خدا ..............................در سادگيست
عشق گاهي.... كيمياي زندگيست
عشق در گل....................... راز ناپژمردگيست
عشق گاهي..... هجرت از من.... تا ما شدن
عشق يعني با تو بودن.................... ما شدن
عشق گاهي بوي.................. رفتن مي دهد
صوت شبناك تو را..................................... سر مي دهد
عشق گاهي نغمه اي............ در گوش شب
عادتي شيرين.......................................... به نجواي دو لب
عشق گاهي...... مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل................................. مي افتد به دام
عشق گاهي......... سر به روي شانه اي
اشك ريز آخر............................... افسانه اي
عشق گاهي........ يك بغل دلواپسي
عطر مستي ساز....... شب بو اطلسي
عشق گاهي ...........................هم حكايت مي كند از جدايي ها شكايت مي كند
عشق گاهي نو بهاري............................ گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو...................... گاهي كوه درد
عشق گاهي.... دست لرزان تو مي گيرد..................... درون دست خويش
گاه مكتوب تورا ناخوانده ........................مي داند زپيش
عشق گاهي راز پروانه است........................ پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهاييست................................................. در انبوه جمع
عشق گاهي........................ بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه ي.............................. بن بست ..............ياد مادري
عشق گاهي هم........................... خجالت مي كشد
دستمال تر به پيشاني .......................عالم مي كشد
عشق گاهي........... ناقه ي انديشه ها را......... پي كند
هفت منزل را...... تا رسيدن.......................... بي صبوري طي كند
عشق گاهي..................................... هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي و صاحبخانه............. راهت مي دهد
عشق گاهي ....................در عصا پنهان شود
گاه بر آتش............ گلستان مي شود
عشق گاهي................................. رود را خواهد شكافت
فتنه ي نمروديان......... زو رنگ باخت
عشق گاهي............................ خارج از................. ادراك هاست
طعنه ي لولاك.............. بر افلاك هاست
عشق گاهي............................. استخواني در گلوست
زخم مسماريست................ در پهلوي دوست
عشق گاهي ......................ذكر محبوب است ............بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشكي.......... اشك ريز
عشق گاهي .......................خاطر فرهاد و شيرين مي كند
گاه ميل ليلي اش................. با جام مجنون مي كند
عشق گاهي.................................. تاري يك آه بر آيينه اي
حسرت نا ديدن................ معشوق در آدينه اي
عشق گاهي.............................. موج دريا مي شود
گاه با ساحل .....................هم آوا ........................مي شود
عشق گاهي.............................. چاه را منزل كند
يوسفين دل را.................... مطاع دل كند
عشق گاهي ................................هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و.................................... هم نشين لاله شد
عشق گاهي............ در فنا معنا شود
واژگان دفتر................................. كشف و تمناها شود
عشق را گو............................. هرچه................... مي خواهد شود
با تو اما.................... عشق......................... پيدا مي شود
بي تو اما ....................عشق كي.......................................... معنا شود...؟

راستي اين مطالب فقط يه متنه و خداي نكرده قصد جسارت در آن نيست.

 

سيزده خط براي زندگي
1- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم
.
2-
 هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
3-
 اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
4-
 دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
5-
 بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
6-
 هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
7-
 تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
8-
 هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
9-
 شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
10-
 به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
11-
 هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
12-
 خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
13-
 زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

عشق از دوستي پرسيد:
تفاوت من و تو در چيست؟
دوستي گفت : من ديگران را به سلامي
با هم آشنا مي كنم تو به نگاهي.
من به دروغي ديگران را از هم جدا
مي كنم تو با مرگ.

اي نزديك
در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد
و اينك شاخه نزديك از سر انگشتم پروا مكن
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست عطش آشنايي است
درخشش ميوه درخشان تر
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد
دورترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترين سنگ
سايه اش رابه پايم ريخت
و من شاخه نزديك
از آب گذشتم از سايه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستيغ عقاب شكستم
و اينك در خميدگي فروتني به پاي تو مانده ام
خم شو شاخه نزديك

در کنار همه آرزوهايي که برايت مي کنم، آماده ام همه چيز را فدا کنم تا اين آرزوها به واقعيت در آيند...
مي خواهم سعادتمند باشي. مي خواهم قلبت را آکنده از احساس شگفتي و سرشار از شهامت و اميد کني.
مي خواهم به آن دوستي دست يابي که کم از گنج نيست و آن عشق که زيبايي جاودانه دارد.
مي خواهم خشنود باشي: آن خشنودي که شيرين است و موقر.
آن خشنودي دروني که مي آيد و هرگز باز نمي گردد.
مي خواهم آکنده از اميد باشي و به همه آرزوهايت دست يابي.
مي خواهم نهايت بهره را از لحظه ببري
مي خواهم واقعا درک کني که تا کجا يگانه و نادري.
مي خواهم به يادت بياورم که شايد خورشيد لختي از نظر پنهان شود ولي هرگز از درخشيدن باز نمي ماند.
مي خواهم ايمان داشته باشي داراي احساس باشي، مشترک با ديگران
خوشي هاي ساده در بطن اين دنياي بغرنج و اهدافي شگفت انگيز که بتواني به آنها دست يابي

کلماتي را بشنوي که نيازمند شنيدن آنها
هستي.
و آن گاه که در آينه مي نگري، چهره اي شاد عاشقانه در تو بنگرد.
مي خواهم به بينشي دست يابي که جمال درون و برون هر دو را ببيني.
مي خواهم روياهايي شيرين داشته باشي
مي خواهم لحظه هايي داشته باشي که نغمه سرايي کني، پاي بکوبي و بي پروا بخندي.
مي خواهم توانا باشي تا اوقات خوش را بهتر و اوقات سخت را آسانتر طي کني.
مي خواهم از کارهاي شگفت انگيزي که مي کني، ميليونها لحظه ي رضايت بر تو بوسه زنند
و مي خواهم که راهي بيابم که به زباني نا گفته به تو بگويم که چقدر برايم مهمي!
در کنار همه اين آرزوهايي که برايت دارم
مي خواهم که هر کجا که هستي و به هر کاري که مشغولي
در زندگي روزي نيايد که در آن جز بهترين برايت بخونم




تو آينه خودتو ببين چه زود زود
توي جووني غصه اومد سراغت پيرت كنه
نذار كه تو اوج جووني غبار غم
بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه

منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست
تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمياد

خودش ميگفت يه روزي ميذاره ميره
خودش ميگفت يه روز خاطره هاتو ميبره از ياد
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ي من ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگ
ديدي اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت
ديگه نمياد ديگه پيشت نمياد
از اون چي موند برات به جز يه قاب عكس روبه روت
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ي من ديدي اونم تنهات گذاشت بعده يه عمر آزگار
تا كي ميخواي بشيني به پاش بسوزي
تا كي ميخواي بشيني چشم به در بدوزي
در پي پيدا كردن كسي برو
كه فقط واسه خودت بخواد تورو
در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسه خودت بخواد تورو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 2:22  توسط درد عاشق | 

من هنوز چيزي نگفتم که تو طاقتت تموم شد


باقيشو بگم مي بيني گريه هات کلي حروم شد


من که آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه


سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بي گناهه


باز که ابري شد نگاهت بغضتم واسم عزيزه


اما اشکاتو نگه دار نذار اينجوري بريزه


حال من خيلي عجيبه دوست دارم پيشم بشيني


من نگاهت بکنم تا تو چشام عشقو ببيني


بدجوري ديوونتم من فکر نکن اين اعتراض


هميشه نبودنه تو کرده اين دل رو کلافه


مي دونم فرقي نداره واست عاشق بودن من


مي دونم واست يکي شد بودن و نبودن من


اولش گفتم يه حس يا يه احترام ساده


 اما بعد ديدم يه عشقه آخه اندازه ش زياده


بيا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن


من بدون تو مي ميرم بيا و بهم کمک کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:35  توسط درد عاشق | 
در ماسه هاي داع برهنه پايم و

خيالم نيست اگر برآنند از رفتنم باز دارند

درد تاولهاي تركيده تني را كه رجعت آغاز كرده تني را كه هجرت اغاز كرده تا بيكران آرام نگاهت.

در بي وقفه خواستنت

در خود جسارت برخاستن يافته ام

قانون مكرر شب را كوچيده ام

تا آبي تو تا

آغاز خويش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 23:54  توسط درد عاشق | 

زندگی مانند بال های پروانه است

زیبا ، ظریف ، .....

پس بیایید بالهای پروانه را به دقت نگاه کنیم تا درسی باشد برای زندگی کردن !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:13  توسط درد عاشق | 
اگه روزي دلت خواست گريه كني
به من بگو قول نميدم بخندانمت ولي با تو گريه ميكنم
اگه روزي خواستي از اينجا بري نترس
به من بگو قول نميدم از رفتن باز دارم ولي با تو همسفر ميشوم
اگه روزي خواستي صداي كسي را بشنوي
به من بگو سكوت كنم اما اگه روزي صدايم كردي به سختي شنيدي زود به سراغم بيا شايد اين منم كه به تسلاي تو نياز دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:10  توسط درد عاشق | 

گذشت افسانه اين عمر كوتاه
نشد كس از دل تنگ من آگاه
تو را همراه مِدانستم افسوس
تو هم بودي رفيق نيمه راه
تا ديار نيستي راهي نمانده
در سراي سينه جز آهي نمانده
حاصلي از عمر كوتاهي نمانده
به درياي طوفاني زندگاني
شكسته چرا زورق مهرباني
در اين شهر سر تا به دامن خموشي
بيا مردم از دوري مهرباني
خدايا فراموشيم ده
لب بسته خاموشيم ده
چه حاصل ز هشياري دل
تو مستي تو مدهوشيم ده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:7  توسط درد عاشق | 

ميريد . بميريد . در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد . همه روح پذيريد
بميريد . بميريد . وز اين مرگ مترسيد
کر اين خاک برآييد . سماوات بگيريد
يکي تيشه بگيريد پي حفره زندان
چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد
بميريد . بميريد . در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد . همه روح پذيريد

مرگ را دانم ولي تا کوي دوست راهي ار نزديکتر داري بگو

بميريد . بميريد . وز اين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد . همه بدر منيريد
بميريد . بميريد . در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد . همه روح پذيريد

بميريد . بميريد . در اين عشق بميريد

ما ز بالاييم و بالا ميرويم
ما ز درياييم و دريا ميرويم
ما از اينجا و آنجا نيستيم
ما ز بيجاييم و بيجا ميرويم
کشتي نوحيم در طوفان روح
لاجرم بي دست و بي پا ميرويم
همچو موج از خود برآورديم سر
باز هم در خود تماشا ميرويم
اختر ما نيست در دور قمر
لاجرم فوق ثريا ميرويم
ما ز بالاييم و بالاميرويم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 22:3  توسط درد عاشق | 

تورا ديشب در خواب ديدم

تو بودي و نور و زيبائي ديدار ما در رويا، واما اي کاش اين رويا تا ابد به درازا مي کشيد ومن تورا در قابهاي تنهائيم کنار خود ميگذاشتم ، آنگاه ديگر تنها نبودم ، بعد از خواب بازهم گريستم براي نبودنت براي طنين زيباي سازت كه در گوشم هميشه نجوا ميكند، عزيز من، اي زاده مهر ودوستي حالا با اين همه فاصله آيا مرا مي نگري ؟

ومن اما با اين همه دلتنگي ديدار ............

شايد گاهي دزدكي مرا از آن بعد زمان مي نگري اما من تورا چگونه پيدا كنم ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 13:34  توسط درد عاشق | 
عشقنمي پرسه تو کي هستي؟  فقط ميگه : تو مال منی

 عشق نمی پرسه اهل کجایی؟فقط می گه : تو قلب منی

عشق نمی پرسه تو چیکار می کنی ؟فقط می گه :تو باعث می شی قلب من به ضربان بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ :فقط میگه با منی همیشه

عشق نمی پرسه دوسم داری؟:فقط می گه  دوستت دارم

                                                       دوستت دارم دیوونه

                                                               

              

                                                                      


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:55  توسط درد عاشق | 

عشق یعنی خاطرات بی غبار

دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز

زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او

زیرباران دست تو در دست او

عشق یعنی ملتهب از یک نگاه

غرق درگلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطرخجلت...شورعشق

گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی"بی توهرگز"...پس بمان

تاسحر ازعاشقی بااوبخوان

عشق یعنی هرچه داری نیم کن

ازبرایش قلب خود تقدیم کن

                                                      

                                                               

                     

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:53  توسط درد عاشق | 
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم     

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

جود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

                                             

مرا صد بار از خود برانی دوستت دام..

تقدیم به اینکه خودش میدونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:52  توسط درد عاشق | 

 عشق فرا موش كردني نيست

 بلكه بخشيدن است

 عشق گوش دادن نيست

 بلکه درك كردن است

 عشق ديدن نيست

 بلكه احساس كردن است

 عشق جا زدن وكنار كشيدن نيست

 بلكه صبر داشتن وادامه دادن است

عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني یعنی تو

 تو که سراسر شور عشقی

                                                  

                             نمی دونم دیگه چطوری بگم دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:51  توسط درد عاشق | 

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم.

 

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت بر رويت می گستراندم.

 

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهايت ابری می شد باريدن می گرفتم.

 

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم.

 

ای کاش می توانستم يک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم.

 

ای کاش می توانستم سايه باشم تا نزديک ترين کس به تو بودم.

 

آری؛ ای کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم.

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 16:47  توسط درد عاشق | 
زندگي
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم.

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.

رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.

شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.

عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي
و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نمي‌افته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:52  توسط درد عاشق | 
 

وصيت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:51  توسط درد عاشق | 
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد .
دوري ، عشق را شدت ميبخشد و نزديکي ،قوت .
پيري مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودي مانع از پيريست .
هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم .
عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم .
عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم .
درحساب عشق يک يک مساوي است با همه چيز و دومنهاي يک برابرهيچ .
عشق چيزي جزيافتن خويش در ديگران و شادکامي در شناخت نيست .
عشق همانند پروانه ايست که اگر سفت بگيري له ميشودو اگر سست بگيري ميگريزد .
عشق چون ميوه است. ممکن است خوب به نظرآيد اما تا وقتي که نرسيده آن را گاز نزن .
عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز، قلب پر ميشود .
عشق غلبه خيال بر خرد است

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:48  توسط درد عاشق | 

من ياد گرفتم که . . .
عاشقی يعنی
چی
عاشقی يعنی تنهايی.
يعنی انتظار٬يعنی دلتنگ بودن

یاد گرفتم که عاشقی چجوریه خیلی سخته!

یاد گرفتم که دلشکستگی چه طعمی داره(تلخهههه!!)چه دردی داره(خیلی دردش سنگینه جوری که یه دفعه حس می کنی تمام استخونات خورد شدن چه برسه به دل نازکت..)

یاد گرفتم اگه دلت شکست نمی تونی فراموشش کنی مگر اینکه بیخیال بشی٬یا ببخشی(ولی مگه میشه)

یاد گرفتم که برای اینکه دلت نشکنه دلت رو به هیچکس هدیه نده

یاد گرفتم کسی که عشق تو دلش نیست یه مرده متحرکه

یاد گرفتم به هیچکس اعتماد نکنم

یاد گرفتم که هیچکس ارزش اشکایی که از چشای یه عاشق میریزه رو نداره(ولی چیکار کنم که این اشک لعنتی واسه خودش میاد)

یاد گرفتم که اگه خالصانه و با تموم وجود عاشق کسی باشی و جونتم واسش فدا کنی (اصلا نباید انتظار داشته باشی که اونم همین کار و بکنه!)

یاد گرفتم که طول میکشه عشق کسی تو دلت رشد کنه ولی وقتی عاشق شدی هیچوقت نمی تونی عشقت و فراموش کنی(مخصوصا اگه اولین باری باشه که عاشق شدی)

یاد گرفتم که اگه عاشق کسی شدی بهش نگو خودش از طرز نگاه و رفتارت می فهمه(البته اگه دل داشته باشه)

یاد گرفتم عاشق بودن(یا شاید عاشق موندن)خیلی سخته٬اما دل شکستن خیلی راحت!!

یاد گرفتم آدما به راحتی دل همدیگرو میشکنن حتی اونایی که نزدیک ترین کسای تو هستن(هر کس به طریقی دل ما میشکند!!)

یادگرفتم که منم مثل بقیه دل سنگ باشم(اما حیف که نتونستم!)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:44  توسط درد عاشق | 
برای تو؛ تکلم عاشقانه ی ابدیت...!


آن شب كه صبح روشن اندامت

از آسمان آينه بر من طلوع كرد

شمع بلند قامت خلوتسراي من

از خجلت برهنگي خويش مي گريست

من در كنار او

از پرتو طلوع تو بي خواب مي شدم

سر در ميان موي تو مي بردم

بر سينه ي بلند تو مي خفتم

تا با تو در برهنه ترين لحظه هاي خويش

محرم تر از تمامي آيينه ها شوم



ميل هزار سال تو را دوست داشتن

در من نهفته بود


من از تب طلايي چشمانت

آهنگ تند نبض تو را مي شناختم

قلب شتابناك جهان در تو مي تپيد

من ، طعم تشنگي را در بوسه هاي تو

هر بار مي چشيدم وسيراب مي شدم

در آن شب سياه زمستاني

دست تو ، آفتاب بهاران بود

من از لهيب دست تو بي تاب مي شدم

وقتي كه صبح پنجه به در كوبيد

انگشت هاي نرم تو چابك تر از نسيم

نازك ترين حرير نوازش را

بر پيكر برهنه ي من مي بافت

روح تو در تمام تن من

از رشته هاي موي

تا ريشه هاي دل جريان داشت

من ، شمع واژگون سحر بودم

من در تو مي چكيدم ، من آب مي شدم

اي مهربان دور

اكنون كه بر دو سوي جهان ايستاده ايم

آيا تو را به خواب توانم ديد ؟

يا در پگاه روشن بيداري

چون سايه در كنار تو خواهم خفت ؟

اي كاش در سياهي آن شب كه با تو رفت

از بوي گيسوان تو مي مردم

كاش آن شب از كرانه ي آغوشت

…. يكسر به بيكراني پرتاب مي شد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:37  توسط درد عاشق | 
با چشم سخن گوی «تو»؛ گفتن نتوانم!

دارم سخنی با«تو» و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
شادم به خیال «تو» ، چو مهتاب شبانگاه
گردانی وصل «تو» ، گرفتن نتوانم
چون پرتو ماه آیم و سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی «تو» رفتن نتوانم
«تو» گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
دور از «تو» من سوخته در دامن شبها
چون مرغ سحر یک مژه خفتن نتوانم
ای چشم سخن گو! «تو» بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با «تو» و گفتن نتوانم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:35  توسط درد عاشق | 
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطرِ تو در عمقِ لحظه ها جاري است...
پس پيراهني
دوخته ي هزار عطر آهوكش
تو رازها از قوس قله هاي ولرم نهان كرده اي
ورنه سرانگشت تشنه به طعم ليموبنان
كي مي توانست از لمس بلور برهنه بگذرد ؟
همخوابه ي ابر و
رسيده ي خرما تويي
هواي شمالي ترين نافه هاي ني
هم در يكي شدن از تشنگي تويي
آبان هر چه اردي بهشت دي
تو ... دختر به هفت آسمان شسته ي من
رازهايي از اين دست
دريابان ديدگان من اند
كه هنوز
شاعرترين شبانه خوان سحرگاه بوسه ام
چرا چانه مي زني ؟
من هرگز به پرسندگان از چرا شكستن خويش
حساب پس نخواهم داد
بيا ‚ بي خيال
درگاه بسته چه مي داند
پس پيراهني اين همه برهنه پوش
آن دو فاخته ي كم رو
سر آسيمه ي آواز كدام علاقه اند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:32  توسط درد عاشق | 

خواستم ديگر عاشق نباشم .

خواستم رنگ عشق را از زندگيم پاک کنم .

خواستم دل ببرم از هر آنچه با عاطفه نسبتی دارد .

اما ...

چقدر سخت است دوست داشتن و فراموش کردن !

چقدر تلخ است طعم عشق چشيدن و ترک آن !

چقدر مشکل است دل سپردن و دل بريدن !

آه عشق

چه زيباست

الهی جون بگيره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:27  توسط درد عاشق | 

حال که عشق را به بها بايد خريد

من هم خواهم پرداخت تمام قيمت عشق تو را

خواهم پرداخت بهای اين کالای باارزش را

حتی اگر بهای آن برابر با جانم باشد .

چون که خوب ميدانم

حتی ضرر عشق نيز منفعت است . 

 

آهای دنيا تا آخرش باهاتم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:25  توسط درد عاشق | 

عشق آمد و خيمه زد به صحرای دلم

زنجير وفا فکنده در پای دلم

عشق اگر به فرياد دل ما نرسد

ای وای دلم    وای دلم    وای دلم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:22  توسط درد عاشق | 

من مثه اون موجم که ميخواد

خودشو رها کنه ز دريا

منتها ميره و زودی برميگرده تو آغوش دريا

نميتونم رها بشم

نميتونم بگم برو

حتی نميتونم تظاهر بکنم

که نه ديگه نميخوامت گم شو از دلم برو

ميخوام بازم عاشق باشم

ميخوام بازم بسوزم و

تا آخر عمر هم که شده

از عشق تو غرق مشکل باشم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:20  توسط درد عاشق | 

لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله

لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله

حرفای قشنگ تو برام نيازه

راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه

آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟

چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟

کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی

واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی

خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو

اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو

به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله

منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله

الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم

تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:18  توسط درد عاشق | 
اگر تو نبودي
کدام واژه مرا تا عروج ما مي برد
اگر تو نبودي سلام را که به لبخند ،پاسخش ميداد ؟
نگاه منتظرم ،راه بر نگاه که مي بست؟
ز پشت پنچره چشمان من که را مي جست؟
اگر تو نبودي کدام واژه به لبهاي من گره مي خورد؟
سراي خاطره ام رازدار که مي بود ؟
اگر تو نبودي دلم هواي که مي کرد ؟
سفر به ياد که اغاز ميتوانستم ؟
اگر تو نبودي فضاي خاطره ام، عطر يادکه را داشت ؟
کدام واژ به جاي تو ورد لب مي شد ؟
اگر تو نبودي دل غم ديده را چه کس مي برد ؟
کدام خنده مرا جان تازه اي ميداد؟
کدام شرم نجيبانه اتشم مي زد ؟
کدام بغض غريبانه گريه سر مي داد؟
اگر تو نبودي به شوق که اغاز مي توانستم ؟
به کوي که، پرواز مي توانستم ؟
تورا به جان سپيده، تورا به سوسن و شبنم
تو را به ساغه گندم تو را به سوره مريم
تو را به نازکي خواب يک بنفشه زيبا
تو را بارش باران تورا به ابي دريا
تورا به پاکي کوثر تورا به عمر شبنم بي تاب
تو رابه رويش نيلو فرانه در مهتاب
تو را به جان شقايق تو را به لاله تب دار
تورا به گرمي اتش تورا به لحظه ديدار
تورا به هق هق ارام وبي صدا، سوگند بمان
بمان که گر تو بماني بهار خواهد ماند
بمان که گر تو بماني هزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن بمان دليل سرودن
بمان اميد شگفتن
که گر تو بماني
دوباره خواهم ماند
دوباره خواهم خواند
براي باور فردا شبانه خواهم راند
بمان که من به شوق بودن با تو
به افتاب روشن فردا سلام خواهم داد
بمان که گر تو بماني
اميد خواهد ماند.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 19:49  توسط درد عاشق |